يادش بخير

دلم خيلی برای مدينه تنگ شده کاش خدا دوباره قسمت کنه

يادش بخير ساعت ۲با بچه ها راه ميافتاديم سمت حرم تو راه بغض گلوی آدمو ميگرفت وقتی تو مدينه قدم ميزنی و ياد اتفاقاتی که تو اين شهر افتاده می افتی ميخوای زار بزنی ...

حرمو دور ميزديم تا برسيم به بين الحرمين می شستيم کنار ديوار مسجد النبی دعا ميخونديم اين وهابيا ميومدن گير ميدادن کلی تو دلمون بهشون فحش ميداديم چه جايی بود يه طرف حرم پيامبر يه طرف قبرستان بقيع بعد می رفتيم پشت باب بلال تا يه ساعت مونده به اذان که درای حرم باز ميشد همه پشت در منتظر باز شدن درا بودن تا درا باز ميشد بدو بدو می دويدن تا تو روضه جاشون بشه تا نماز صبح تو روضه بوديم با اون فرشای سبزش سمت چپت خونه حضرت زهرا بود خونه ای که تا ارتفاع ۲ متر جلوی ديواراش قفسه قرآن چيدن و کتيبه های بالاشو رنگ کردن تا نتونی اونارو بخونی واقعا روضه قسمتی از بهشته چه صفايی داشت

بعد نماز صبح از جلوی قبر پيامبر رد ميشديم و از حرم می اومديم بيرون ميرفتيم تو بقيع خورشيد کم کم داره طلوع ميکنه آروم آروم زيارت ميخونديم هر چند دقيقه يه بار کبوترا بلند می شدن يه دور رو سر هم پرواز ميکردن

يادش بخير ...

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
نگارنده

کاش یه بار دیگه اون حرم امن قسمتمون شه؛ کاش یه بار دیگه صدامون کنه؛ كاش ... يه وبلاگي هست كه تازگي ها شروع به نوشتن كرده؛ از خاطرات عمره ي دانشجوييش مينويسه؛ خوندنش برای من که لذت بخش و خاطره برانگیزه؛ شايد براي شما هم جالب باشه؛ اين آدرسشه: elahii.blogfa.com حق نگهدار.

اميرحسين

راستش من امسال که رفتم همه اين حسا رو داشتم به جز اولش که گفتی با بچه ها می رفتيم... البته تنهايی هم عالمی داره. خيلی ها اون زمانااونجا تنها بودن... اميدوارم ان شا الله سال آينده که دانشجويی قسمت شده با يه سری اهل حال باشم که يه چيزی دستمونو بگيره. نايب الزياره خواهيم بود. موندم سال ديگه هم اگه قسمت شد و رفتم غصه دوری سال بعدشو چه طور تحمل کنم... يا علی